موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست
حس ما ديشب عجيب بود،مي دانستيم بالاخره شب يا روز و ساعت خداحافظي از راه مي رسد.ولي انگار هيچكس باورش نيامده بود كه اين رفتنْ برگشتن في الفوري ندارد.
آغوش هاي قرص و محكم به جاي حرفائي بود كه همه از قبل با خودشان تكرار كرده بودند كه بگويند.مثل همه جدائي ها غم انگيز بود و تلخ!
چشم هر دو مادر نگران بود،آخر آمده بودند بدرقه دختر و پسري كه هيچوقت بزرگ شدنشان را باور نكردند و هنوز آماده اند پناه و آغوش امنشان باشند.لابد هزار بار به اين فكر كرده بودند كه قرار است اين هيولاي آهني فرزندشان را ببرد به يك جاي خيلي دور و فقط گاهي صدايشان را از لا به لاي سيم هاي فنري تلفن بشنوند.
جرات ،جسارت و صرافتشان قابل تحسين بود،از خدا برايشان سربلندي خواستيم و آرامش و قوت قلب.
آنها رفتنند،بعضي ها امشب مي روند و خيلي ها قبلاً! سهم همشان از موطن و خانواده دو تا چمدان بزرگ بود. ما مي مانيم و جاي خاليشان و سوالي كه پي جوابش مي گرديم و مي چرخيم و عاقبت دل مي بنديم به همان چند تيكه مايحتاج مهاجرت! همه دلبستگي ها را جا مي گذاريم و دلخوش مي كنيم به اينكه اسباب ترقي آنجا هست و وطن و ريشه مان را ساقط مي كنيم،اقتدا مي كنيم به اين مثـَل كه انسان بنده عادت است. ته دلمان مي دانيم روزي دلتنگ همين چيز هائي مي شويم كه امروز از آنها فرار مي كنيم.
انسان است ديگر فراموشكار و شاكي
اشتراک در:
نظرات پیام (Atom)
0 نظرات:
ارسال یک نظر