یکی دیگه هم کشف کردم!
یه مدتیه سر گذشت های آشفته ذهن من کم کم داره سرو سامون میگیره، دارم یاد میگیرم چه طوری سر یه جریان رو پیدا کنم و حداقـل کاری که می تونم براش کنم اینه که از توی بقیه افکارم بکشمش بیرون.گیرم خیلی هاش هنوز به نتیجه نمیرسه.
شاید یکی از مواردی که از زمانی که یادم میاد خودم ُسر گرمش کرده بودم پیدا کردن یه راه میونبُر برای رسیدن به خواسته هام بود.چند وقت پیش یه کتابی می خوندم نوشته بود آفرینش جهان و کلا خلقت (که البته خدا آفریده) توی 7 روز انجام شده...روز به روز و قدم به قدم کامل ترمی شد.میشه تعمیمش داد به وقتی که یه بچه از کوچیکی شروع می کنه به رشد کردن،باید مراحل رشدُ یکی یکی،پله پله طی کنه...و اگر مثلا از مرحله 3 جهش کرد به مرحله 5 یه جایی یه جوری ضربه می خوره ، حالا بگذریم گاهی قابل جبران هست و گاهی نیست!
خیلی سعی کردم یه برنامه طولانی مدت داشته باشم.مثلا می گفتم دانشگاه که فلان رشته قبول شدم...بعدش که فلان جا کار پیدا کردم...با چه شرایطی ازدواج کنم و ادامه برنامه ها می رسید به تربیت بچه هامو اینا...گیرم با جزئیات دقیق تر.
ولی از اونجائی که به قول نامجو زاده آسیا بودن جبر جغرافیائی زندگی من بود یکی یکی نقشه هام قبل از اینکه بهشون برسم بهم می ریخت.
یه کم بعد که گذشت دیدم برای هر انتخابی باید در لحظه تصمیم گرفت(حالا نه به این شدت)...کلا منظورم اینه که تا جائی که میشه نباید خیلی جلو تر از زمان برنامه ریزی کرد(دلسردی میاره)...خب بدیش اینه که زور شرایط دیگه خیلی بیشتر از اراده آدمیزاده...حالا من با استثنائات کاری ندارم.
بعد از اینکه بیشتر در گیر زندگی و گذر زمان و آدم های رنگارنگ شدم یاد گرفتم اینجا این قانون زندگیه (من که پامو بیرون از ایران نذاشتم ):
همه چیز، یه جا ، با هم جمع نمیشه!
تفسیرش این میشه که زندگی من و تو مثل بازی پوکر می مونه ، 10تا برگ داری و باید به دو صورت برگ ها رو مرتب کنی یا حداقل 3 برگ یک شماره ، یا حداقل 3 عدد و رنگ پشت سر هم ،یک برگ از زمین بر می داری اگر بدرد خورد بر می داری برای خودت و یک برگ از دستت که بدرد نمیخوره رو می ندازی پایین اینقدر این کار رو می کنی تا همه ی برگات همون دو شرط رو داشته باشن و برگ اضافه ای تو دستت نباشه، هدف اصلی برنده شدن هست ولی مجبور می شی بارها مسیر بازی رو عوض کنی ، فکر کن 2 تا شاه داری و بقیه کارت ها جور هست هی بر می داری شاه نمیاد شاید شاه دست دیگران باشه یا زیر...یعنی با بدست آوردن یه شرایط نسبتا ایده آل یه شرایط نسبتا ایده آل دیگه رو از دست میدی.
اینجا باید یاد گرفته باشی ارزش سنجی کنی...شرایط قدیم و جدید رو مقایسه کنی، گاهی وقتا مشکلات و سختی های شرایط نو گذشت می خواد،گاهی وقتا هم برخورد با شرایط بهتر جنبه و جسارت می خواد.
گاهی وقتا هم باید اعتماد کرد....به خودت...به تصمیمت...به راهی که انتخاب کردی...فقط همیشه باید یادمون باشه که اراده خدا فوق همه اراده هاست...قبل از هر تصمیمی باید به خودش توکل کنی!
پ.ن:
شعر از مهدی اخوان ثالث...فقط همین!
فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي جانسوز
هر طرف مي سوزد اين آتش
پرده ها و فرشها را ، تارشان با پود
من به هر سو مي دوم گريان
در لهيب آتش پر دود
وز ميان خنده هايم تلخ
و خروش گريه ام ناشاد
از دورن خسته ي سوزان
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشي بي رحم
همچنان مي سوزد اين آتش
نقشهايي را كه من بستم به خون دل
بر سر و چشم در و ديوار
در شب رسواي بي ساحل
واي بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هايي را كه پروردم به دشواري
در دهان گود گلدانها
روزهاي سخت بيماري
از فراز بامهاشان ، شاد
دشمنانم موذيانه خنده هاي فتحشان بر لب
بر من آتش به جان ناظر
در پناه اين مشبك شب
من به هر سو مي دوم ، گريان
گريان ازين بيداد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد
واي بر من ، همچنان مي سوزد اين آتش
آنچه دارم يادگار و دفتر و ديوان
و آنچه دارد منظر و ايوان
من به دستان پر از تاول
اين طرف را مي كنم خاموش
وز لهيب آن روم از هوش
ز آندگر سو شعله برخيزد ، به گردش دود
تا سحرگاهان ، كه مي داند كه بود من شود نابود
خفته اند اين مهربان همسايگانم شاد در بستر
صبح از من مانده بر جا مشت خاكستر
واي ، آيا هيچ سر بر مي كنند از خواب
مهربان همسايگانم از پي امداد ؟
سوزدم اين آتش بيدادگر بنياد
مي كنم فرياد ، اي فرياد ! اي فرياد ...
0 نظرات:
ارسال یک نظر