این سر سنگین تو از تن جداست!
آقا جای همگی خالی(!)...دیروز بعد از مدت ها به دختر بودنم بر خورد ، دیدم حالا که قرار فردا مامان بیاد بذار بهش نشون بدم در نبودش مث یه کدبانو ( یاد کوکب خانم زن با سلیقه ای... افتادم) خانه داری می کردم.
کار ها خیلی خوب پیش رفت....اتاق خودم و آرش و آشپزخونه و حال و پذیرائی ، همه جا رو خوب تمیز کردم .کار ها که تموم شد دسته طی رو به دیوار تکیه دادم.دستمو زدم به کمرم و داشتم به شاهکاری که خلق کرده بودم با غرور نگاه می کردم که یه دفعه....
نه...نه...کسی نیومد که...نه بابا زنگ تلفن چیه؟! ...بوی سوختنی؟! نخیر...گوش کن تا برات بگم.
دیدی یه وقتائی یه اتفاقی جلوی چشمات میفته ولی کاری از دستت بر نمیاد؟
خلاصه ، همونطوری که داشتم سلیقه خودم ُ تحسین میکردم ، دیدم طی داره از روی دیوار سُر میخوره! با محاسباتی که کرده بودم اگر با احتمال 30% طی میفتاد باید به سمت راست متمایل میشد...از اونجائی که توی دانشگاه بهم یه پیشنهاداتی کرده بودن (البته من زود جواب نداده بودم ... یه کمی وقت خواسته بودم ازشون که روی پیشنهادشون فکر کنم) حالا خلاصه اینکه من فرضیاتُ در نظر نگرفته بودم و همین فرضیات محال (عواملی مثل جنس دیوار،رنگ دیوار، رنگ نور و زاویه تابیده شدن روی دیوار) طی رو به سمت چپ هدایت می کرد.داشتم فکر می کردم با چه سرعتی و چه زاویه ای حرکت کنم تا بتونم جلوی این حادثه رو بگیرم که کار از کار گذشته بود. بعلــــــــه...دسته طی هنگام فرود (سقوط فقط مخصوص هواپیماست از من ایراد نگیر) به گوشه میز گیر کرد و 2 تا از 3 تا ظرف مامان که با حقوق اولم براش خریده بودم با صدای نسبتا دلخراشی نقش بر زمین شدن!
داشتم به چیدمان تکه های شکسته روی زمین نگاه می کردم که دیدم ظرف سوم داره با یه سری حرکات موزون و آهنگین( آهنگ پس زمینه این حادثه این بود : آی رفیق این ره انصاف نیست...این جفاست!) به اون 2 تای فنا شده می پیونده! این دفعه از خیر محاسبات و زاویه و سرعت و فرمول و اینا گذشتم و با یه حرکت سریع (شبیه به شیرجه) ظرف سوم رو روی هوا گرفتم.ظرف های خرد شده (بزرگترین تکه 3-4 سانتی بود) تا شعاع 1 متری میز پخش شده بود.
تو که می دونی من اهل بد و بیراه گفتنُ اینا نیستم...مخصوصا به شانس و اقبال و فال و...!
آقا مامان داره میاد...خیلی خوشحالم!
با اومدنش یه مسافرت تحمیلی هم می رسه! خب بلاخره مرد ِدیگه...انتظار داره...الانم که یه هفته تعطیلات تابستونی داره!
برنامه خیلی فشرده است ( مهندس یاد قورباغه افتادم که ملیکا میگفت فیشار داد (خنده!) )
با آهنگای همای جدیدا خیلی کیف می کنم...یکی از شعراش اینه :
این چه حرفیست که در عالم بالاست بهشت
هر کجا وقت خوش افتاد همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی بخت درون تو بود
گر درون تیره نباشد همه دنیاست بهشت.
این چه بهشتیست؟!
این چه جهانیست که نوشیدن می نارواست؟!
این چه جهانیست؟
این چه بهشتیست , در آن خوردن گندم خطاست؟!
این چه بهشتیست؟
آی رفیق این ره انصاف نیست
این جفاست.
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
راستی آنجا هم
هرکس و ناکس خداست؟
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟
بر همه گویند که هشیار باش
بر در فردوس نشیند کسی
تا که به درگاه قیامت رسی
از تو بپرسند که در راه عشق
پیرو زرتشت بدی یا مسییح؟
دوزخ ما چشم به راه شماست
راست بگو راست بگو راست
آنجا نیز
باز همین ماجراست؟!؟!
راست بگو راست بگو راست
فردوس برینت کجاست؟!
این همه تکرار مکن ای همای
کفر مگو شکوه مکن بر خدات
پای از این در که نهادی برون
در قل و زنجیر برندت بهشت
وای به حالت همای
وای به حالت
وای به حالت همای
وای به حالت
این سر سنگین تو از تن جداست.
نه ,,نه,, نه
توبه کنم باز,
حق با شماست
0 نظرات:
ارسال یک نظر