هر لحظه برای ما طلوعی تازه­ست
تكبیر به نیت ركوعی تازه­ست
 آن نقطه پایان كه شما می­گویید
 انگیزه ساده شروعی تازه­ست

اين دادگاه هيچم رسمي نيست

اين روزها-دويست سال بعد از قرن هيجدهم (درست وقتي كه آخرين تيكه اسپانيا تسخير شد)
دادگاه تفتيش عقايد
متهم رديف اول : من

راجع به تصميم جديدم همچنان فكر مي كنم كار درستي انجام مي دهم....فارغ از هرچه كه هر كس ديگري بگويد.با هركسي كه مطرح كردم نپرسيدم درست است يا اشتباه؟ بلكه هدفم از در ميان گذاشتن آن جلب حمايت و همدردي بود.خب!هميشه مشكل حرف زدن با ديگران اين است كه نظر و تائيدشان اهميت پيدا مي كند و قضاوتشان حكمي است تنها بر اساس ديده ها و شنيده هايشان،گيرم اطلاعاتي ناقص!در حالي كه اين موقعيت و تجربه براي من و نه هيچكس ديگر،تاريخچه اي دارد.




جائي كه در آن زندگي مي كنيم مقياسي براي خوبي و بدي وجود ندارد....هر چيزي يا خوب مطلق است يا بد مطلق! نمي خواهيم با صداي بلند بپذيريم كه فقط اجازه قضاوت در حيطه خودمان را داريم،با جسارت درباره ماجرائي حكم مي كنيم ،محكوم مي كنيم،غافل از اينكه در موردمان قضاوت خواهد شد.عقل جاي چشم هايمان راگرفته و هرچه ديدني وظاهري هست ملموس مي شود، جزآن نه حريمي مي شناسيم و نه محدوده اي! بدون اطلاع از شرح ثانيه ثانيه آدم ها درباره تمام زندگيشان تصميم مي گيريم.
مگرنه اينكه فقط يكنفر حق داوري دارد؟!


صد و هشتاد شمارش معكوس

به نسبت اينكه به زور بيست و يك سالم ميشه خسته تر و غمين تراز اين حرفام....دليلش هم طرز فكر غلط و اشتباهيه كه به من و زندگيم تزريق شده ولي خب همين الان الان هم دير نيست.من هنوز اول همه راه هاي نرفته ام،اول همه تصميم هاي نگرفته....بهترين سرمايه ام انرژي جوونيه (گيريم بايد دوباره به دستش بيارم ).
جريان از اين قراره كه يكي از دوستان گفته بود يه نوع عنكبوتي هست كه اگه كسي رو نيش بزنه طعمه اش ظرف سه دقيقه مي ميره! حالا انگار كن همين الان اون عنكبوت نيشت زده وفرصت كمي داري،چه كار مي كني؟
من خودم تو تو اين زمان به اين فكر مي كنم كه تا حالا ميليون ها ا از اين سه دقيقه ها رو از دست دادم و توي اين صد وهشتاد ثانيه برعكس بيشتر از هميشه قدر ثانيه هاي زندگي رو مي دونم.شايد به كسي كه تو اون لحظه نزديكم باشه بگم با انرژي و تمركز بيشتري روي خوبي ها و دوست داشتني ها ، بزيه ( يني زيست كنه).
از گذشته و تصميماتي كه گرفتم شكايت ندارم و بيخودي و الكي سر خورده ام!
از شما چه پنهون به خودم قول دادم در پاسخ به نظربقيه ( گيريم همه مخالفت) بگم :
فرصت اين زندگي يكبار به من داده شده و وقتي گذشت پس گرفتني نيست....دارم به اين فكر مي كنم كه اگه اون عنكبوت اومد سراغم ، سه دقيقه آخر عمرم از زندگيم راضي هستم يا نه؟

موطن آدمی را بر هيچ نقشه ای نشانی نيست

حس ما ديشب عجيب بود،مي دانستيم بالاخره شب يا روز و ساعت خداحافظي از راه مي رسد.ولي انگار هيچكس باورش نيامده بود كه اين رفتنْ برگشتن في الفوري ندارد.
آغوش هاي قرص و محكم به جاي حرفائي بود كه همه از قبل با خودشان تكرار كرده بودند كه بگويند.مثل همه جدائي ها غم انگيز بود و تلخ!
چشم هر دو مادر نگران بود،آخر آمده بودند بدرقه دختر و پسري كه هيچوقت بزرگ شدنشان را باور نكردند و هنوز آماده اند پناه و آغوش امنشان باشند.لابد هزار بار به اين فكر كرده بودند كه قرار است اين هيولاي آهني فرزندشان را ببرد به يك جاي خيلي دور و فقط گاهي صدايشان را از لا به لاي سيم هاي فنري تلفن بشنوند.
جرات ،جسارت و صرافتشان قابل تحسين بود،از خدا برايشان سربلندي خواستيم و آرامش و قوت قلب.
آنها رفتنند،بعضي ها امشب مي روند و خيلي ها قبلاً! سهم همشان از موطن و خانواده دو تا چمدان بزرگ بود. ما مي مانيم و جاي خاليشان و سوالي كه پي جوابش مي گرديم و مي چرخيم و عاقبت دل مي بنديم به همان چند تيكه مايحتاج مهاجرت! همه دلبستگي ها را جا مي گذاريم و دلخوش مي كنيم به اينكه اسباب ترقي آنجا هست و وطن و ريشه مان را ساقط مي كنيم،اقتدا مي كنيم به اين مثـَل كه انسان بنده عادت است. ته دلمان مي دانيم روزي دلتنگ همين چيز هائي مي شويم كه امروز از آنها فرار مي كنيم.
انسان است ديگر فراموشكار و شاكي

با احتياط حمل شود


اينجا با استايل جديد تر و مدرن تر، شده خونه جديد مجازيم.خوبيش ايه كه نبايد 10 سال كار كنم و پولامو بذارم بانك تا روش وام بگيرم و تا 10 سال بعدشم قسط بدم. تازه واسه اسباب كشي و نقل و انتقالشم نبايد از يه ماه قبل تر بقچه ببندم ُ روي كارتن هاي باند پيچي شده بنويسم " شكستني است! ....تمام اسباب و وسايل ميشه يه فايل 250 كيلو بايتي كه ميشه يه عالمه از اونو روي يه فلش 8 گيگ وِري وِري اِسمال جا بدم و با يه بارگذاري2-3 دقيقه اي نقل مكان كنم به وبلاگ جديد!

گذراندن وقت توي دنياي مجازي آدمُ بد عادت ميكنه...خيلي وقتا شده دنبال ctrl + z گشتم تا سوتي كه دادم undo بشه! يا بخوام سال هاي زندگيمو Restore كنم. گيريم توي هيچكدوم ( چه واقعي چه مجازي ) نميشه به آينده نيم نگاهي كنيم چه بسا اگه اينطوري بود نيازي به undo و delete اشتباهامون نداشتيم.

همراه من

با همه اینکه باید خودم کلی فکر کنم و از خیلی چیزای با ربط و بی ربط سر در بیارم ( گیرم بعضی هاش به درد من نمی خوره ) ، اصلا به دلم نمیشینه مجبورت کنم یا دلت برام بسوزه و ....

دارم سعی می کنم یه جورایی این تو ذوق خوردگی رو سر و سامون بدم ، اعتراف می کنم انتظار استقبال حد اقل از این گرم تری رو داشتم....وشاید هنوز برای قضاوت زود باشه !

ولی همیشه از خودم خوشم میاد ( هر سری به یه دلیلی ) و اینبار به خاطر اینکه اغلب چیزایی که حس می کنم واقعا وجود داره ....

اومدم بگم من دارم میام....

   بادبان ها را بکشید....

           باد موافق است و همین مرا کافی ....

                        ضمنا من می خوام نا خدای خوبی بشم.

پ.ن :

تو برای من حکم فانوس دریا رو داری....